</

 

اين وبلاگ آماده پاسخ گويي به تمام سئوالات و شبهات اعتقادي ، قرآني ، فقهي ، فلسفي و حديثي مي باشد
 

 

دی 1384 - پاسخ به پرسش ها و شبهات فلسفي

 

تماس سايت هاي مشابه قرآني فلسفي فقهي زنان حديثي تربیتی اعتقادي
   1   2      >

محمد رضا بهروز :: 17/10/1384:: 5:8 عصر

 در تعريف علم گفته‏اند: العلم هو الصوره الحاصله من الشى عند العقل؛ علم عبارت است از صورتى که از شى‏ء نزد عقل و قوه مدرکه حاصل مى‏شود، مانند علم به فلان شخص يا به حيوان و مثلث و کره و فلز و اين که زمين کروى است. (1)
مقصود از »صورت« که در تعريف علم آمده است مفهوم و معنى ذهنى است، نه صورت در مقابل ماده فلسفى، به عبارت ديگر مراد اين است: وقتى به شى‏ء خارجى عالِم مى‏شويم، وجود خارجى آن شى‏ء پيش قوه درک کننده و عالِم شونده ما حاضر نمى‏شود بلکه صورتى از آن نزد آن قوه حاضر مى‏شود که ما بوسيله آن صورت که کاملاً به آن شى‏ء خارجى منطبق است، به آن شى‏ء عالِم مى‏شويم، مثل اين که در آيينه صورت اشيا مى‏افتد، نه خود اشيا. اين علم را که صورت شى‏ء پيش عالِم حاضر مى‏شود، نه خود شى‏ء، علم حصولى مى‏نامند، در مقابل علم حضورى که خود شى‏ء معلوم پيش عالِم حاضر است، مثل آگاهى ما از خودمان، يا حبّ و بغض و حالت ترس و شادى که در خود احساس مى‏کنيم. هنگامى که دچار ترس مى‏شويم اين حالت روانى را مستقيماً و بدون واسطه مى‏يابيم، نه اين که به وسيله صورت يا مفهوم ذهنى آن را بشناسيم. (2)
پاورقى:
1 - محمد خوانسارى، منطق صورى، ج 1، ص 4؛ محمد رضا مظفر، المنطق، ص 14.
2 - محمد تقى مصباح يزدى، آموزش فلسفه، ج 1، ص 153 - 154.


محمد رضا بهروز :: 15/10/1384:: 9:2 صبح

براي بيان تفاوت علم کلام با فلسفه نخست بايد بنگريم که "کلام" و "فلسفه" به چه معنا است، سپس در مقايسه بين معناي آن دو واژه، به تفاوت هاي موجود پي ببريم.


معناي علم کلام: علم کلام علم به قواعد و مسائلي است که نتيجه اش توانايي بر اثبات اصول دين و دفع شبهات با دليل و برهان و تطبيق آن‌ها با قواعد عقلي است.


شهيد مطهري مي‌گويد: "علم کلام يک علم صد در صد اسلامي است. کلام مربوط است به تحقيق در اصول عقايد اسلامي و دفاع از آن ها، اعم از آن که امر مورد اعتقاد، از عقليات محض باشد مانند مسائل مربوط به توحيد و صفات خداوند، و يا از نقلياتي باشد که اعتقاد و عدم اعتقاد به آن در سرنوشت انسان مؤثر باشد، ‌مانند مسئلة امامت از نظر شيعي".


اين علم از دو شاخه تشکيل شده است: عقلي و نقلي. در شاخة عقلي مقدمات و مباديش صرفاً از عقل گرفته مي شود، مانند بحث توحيد و نبوت عامه. امّا مباحث در شاخة نقلي از وحي اخذ مي‌شود مانند بحث امامت و اکثر مباحث معاد.


اين علم با توجه به اختلافات فکري در بين عالِمان اسلامي به چند شعبه مانند "اشاعره"، "معتزله" و "شيعه" و ... منشعب شده است.


معناي فلسفه: واژة فلسفه که در اصل يوناني است، در لغت به معناي دانش دوستي است، ولي در عرف عالمان در معاني مختلفي کاربرد دارد،‌ از جمله:‌


1- به معناي مطلق دانش، اعم از دانش عقلي و نقلي.


2- به معناي مطلق دانش عقلي، اعم از نظري و عملي، و نظري اعم از رياضيات ، طبيعيات و الهيات.


3- به معناي شاخه اي از دانش عقل نظري و آن عبارت است از الهيات و متافيزيک.


در فرهنگ اسلامي فلسفه گاهي به معناي مطلق دانش عقلي و گاهي به معناي الهيات يا فلسفه عليا است. فلسفة عليا در برابر فلسفة وسطا (رياضيات) و فلسفة سفلا (طبيعيات) است.


حال فلسفه اي که از يونان وارد سرزمين هاي اسلامي شد، مسلمانان در آن دخل و تصرف نمودند و مباحثي بر آن افزودند، به اين فلسفه، فلسفة اسلامي گفته می شود؛ یعنی فلسفه ای که از جهان خارج از دنیای اسلام با ترجمه وارد حوزة فرهنگی اسلامی شده و جزو علوم مسلمانان قرار گرفته است و مسلمانان برخی از آن‌ها را تغییر داده اند و برخی را بر آن افزوده اند و در این حوزه شاخ و برگ نموده و به فلسفه های مشّاء، اشراق و حکمت متعالیه منشعب شده است.


امّا تفاوت ها:


اگر مراد شما از فلسفه، به معنای اوّل آن باشد، یعنی مطلق دانش بشری، در این صورت علم کلام،‌یک علم اسلامی خاص است، ولی فلسفه عام.


اگر مراد معنای دوم باشد؛ یعنی مطلق دانش عقلی، باز چنین است. فلسفه عام و کلام خاص است.


اگر فلسفه به معنای سوم، یعنی فلسفه اوّلی و متافیزیک یا الهیات باشد، در این صورت بین علم کلام و فلسفه چند تفاوت وجود دارد:


1ـ تفاوت از جهت موضوع: موضوع فلسفه مطلق وجود است. فلسفه بحث می‌کند از موجود از آن جهت که لباس و جود پوشیده است، نه از آن جهت که وجود خاصی دارو، ولی علم کلام بحث می‌کند از اعتقادات اسلامی و موضوع خاصی ندارد.


2ـ تفاوت از جهت هدف: هدف فلسفه شناخت حقیقت اشیا است. شناخت امور حقیقی و تمیز آن از وهمیات و اعتباریات، ولی هدف علم کلام اثبات باورهای اسلامی است.


فیلسوف در ورود به مباحث با دید بازتری وارد می‌شود و می‌گوید: مقتضای برهان هر چه باشد می پذیرم، ولی متکلم می‌گوید: من در پی اثبات باورهای اسلامی هستم و از همان آغاز بحث را به گونه ای که آن را اثبات کند،‌ رهبری می‌کند.


3ـ تفاوت از جهت روش: روش و صناعتی که فیلسوف به کار می برد، برهان است، ولی متکلم افزون بر آن از روش و صناعت جدل بهره می گیرد. در کلام عقلی متکلم مانند فیلسوف از برهان و عقل بهره می گیرد، ولی در کلام نقلی از صناعت جدل و مسلّمات استفاده می‌کند.


4ـ تفاوت از جهت دایرة فعالیت: فلسفه از وجود، ماهیت،‌ ماده،‌ جوهر، عرض، علت، معلول، وجوب و امکان بحث می‌کند و کاری به مباحث نبوت عامه،‌ نبوت خاصه،‌ امامت عامه، امامت خاصه، جبر، قدر، عدل،‌ قدیم یا حادث بودن کلام خدا و معاد ندارد. ولی علم کلام در ابتدا مسائل امور عامه را اصلاً طرح نمی کرد، ولی بعدها وارد این امور نیز شده و از همة آنها بحث می‌کند.


5ـ تفاوت از جهت مباحث اعتقادی: فلسفه در مورد خدا و امور مجرد و غیر مادی به استقلال؛ یعنی بدون رنگ مذهبی، بحث می‌کند، ولی علم کلام از این امور به اقتضای دین اسلام به بحث می پردازد.


ذکر یک نکته ضروری: فلسفه به معنای اصطلاحی سوم، در حوزة فرهنگ اسلامی رشد کرد و رنگ اسلامی به خود گرفت و با کلام اسلامی در هم آمیخت و هر یک در دیگری تأثیر گذاردند، و از زمان فخر رازی (متوفای 606 ه‍) این دو با هم ادغام شدند، و تمیز این دو از یکدیگر با اشکال مواجه شد. به گونه ای که علم کلام به ویژه کلام شیعی از حالت علم جدلی بودن خارج شد. شهید مطهری می‌گوید: "فلاسفه شیعه بدون این که فلسفه را به شکل کلام درآورند و از صورت حکم برهانی به حکمت جدلی خارج سازند، با الهام از وحی قرآن و افاضات پیشوایان دینی، عقاید و اصول اسلامی را تحکیم کردند و از این دو اگر بخواهیم متکلمین شیعه را بر شماریم و مقصود مان همة کسانی باشد که دربارة ‌عقاید اسلامی داشته اند، هم جماعتی از راویان حدیث وهم جماعتی از فلاسفه شیعه را باید جزو متکلمین بشماریم".


"خواجه نصیرالدین طوسی تا حد زیادی کلام را از سبک حکمت جدلی به سبک حکمت برهانی نزدیک کرد، ولی در دوره های بعدی کلام تقریباً سبک جدلی خود را از دست داده، همه پیرو حکمت برهانی شدند".


 


 


محمد رضا بهروز :: 15/10/1384:: 8:57 صبح

 در تعريف علم گفته‏اند: العلم هو الصوره الحاصله من الشى عند العقل؛ علم عبارت است از صورتى که از شى‏ء نزد عقل و قوه مدرکه حاصل مى‏شود، مانند علم به فلان شخص يا به حيوان و مثلث و کره و فلز و اين که زمين کروى است. (1)
مقصود از »صورت« که در تعريف علم آمده است مفهوم و معنى ذهنى است، نه صورت در مقابل ماده فلسفى، به عبارت ديگر مراد اين است: وقتى به شى‏ء خارجى عالِم مى‏شويم، وجود خارجى آن شى‏ء پيش قوه درک کننده و عالِم شونده ما حاضر نمى‏شود بلکه صورتى از آن نزد آن قوه حاضر مى‏شود که ما بوسيله آن صورت که کاملاً به آن شى‏ء خارجى منطبق است، به آن شى‏ء عالِم مى‏شويم، مثل اين که در آيينه صورت اشيا مى‏افتد، نه خود اشيا. اين علم را که صورت شى‏ء پيش عالِم حاضر مى‏شود، نه خود شى‏ء، علم حصولى مى‏نامند، در مقابل علم حضورى که خود شى‏ء معلوم پيش عالِم حاضر است، مثل آگاهى ما از خودمان، يا حبّ و بغض و حالت ترس و شادى که در خود احساس مى‏کنيم. هنگامى که دچار ترس مى‏شويم اين حالت روانى را مستقيماً و بدون واسطه مى‏يابيم، نه اين که به وسيله صورت يا مفهوم ذهنى آن را بشناسيم. (2)
پاورقى:
1 - محمد خوانسارى، منطق صورى، ج 1، ص 4؛ محمد رضا مظفر، المنطق، ص 14.
2 - محمد تقى مصباح يزدى، آموزش فلسفه، ج 1، ص 153 - 154.


محمد رضا بهروز :: 13/10/1384:: 10:53 صبح

علم فلسفه از احوال کلى وجود بحث مى‏کند ولى اين مقدار کافى نيست که به ماهيت مسائل فلسفى پى ببريم


البته شناخت دقيق اين مسائل هنگامى حاصل مى‏شود که عملا به بررسى تفصيلى آنها بپردازيم و طبعا هر چه بيشتر در اعماق آنها غور کنيم و احاطه بيشترى پيدا نماييم حقيقت آنها را بهتر در خواهيم يافت ولى قبل از شروع هم اگر بتوانيم دورنماى روشن ترى از آنها داشته باشيم بهتر مى‏توانيم فوايد فلسفه را درک کرده با بصيرت و بينش بيشتر و با شوق و علاقه افزونترى به آموختن آن اقدام کنيم .


براى اين منظور نخست با ذکر نمونه‏اى از مسائل ديگر علوم فلسفى شروع کرده به تفاوت آنها با مسايل ساير علوم اشاره مى‏کنيم آنگاه به بيان ماهيت فلسفه نخستين و ويژگيهاى مسائل آن مى‏پردازيم .


براى هر انسانى اين سؤال اساسى و حياتى مطرح است که آيا زندگى او با مرگ پايان مى‏يابد و بعد از آن جز اجزاء متلاشى شده بدنش چيزى باقى نمى‏ماند يا پس از مرگ هم حياتى خواهد داشت .


روشن است که پاسخ اين سؤال از عهده هيچيک از علوم تجربى مانند فيزيک شيمى زمين شناسى گياه شناسى زيست‏شناسى و مانند آنها برنمى‏آيد چنانکه محاسبات رياضى و معادلات جبرى هم پاسخى براى اين سؤال ندارند پس علم ديگرى لازم است که با روش ويژه خود به بررسى اين مساله و مانند آن بپردازد و روشن کند که آيا انسان همين بدن مادى است‏يا حقيقت نامحسوس ديگرى به نام روح دارد و به فرض وجود روح آيا پس از مرگ قابل بقاء است‏يا نه .


بديهى است بررسى اينگونه مسائل با روش علوم تجربى ميسر نيست بلکه بايد براى حل آنها از روش تعقلى بهره‏گيرى شود و طبعا علم ديگرى مى‏بايد که چنين مسائل غير تجربى را مورد بررسى قرار دهد و آن علم النفس يا روانشناسى فلسفى است .


همچنين مسائل ديگرى از قبيل اراده و اختيار که اساس مسئوليت انسان را تشکيل مى‏دهد بايد در اين علم اثبات شود .


وجود چنين علمى و ارزش راه حلهايى که ارائه مى‏دهد در گرو اثبات وجود عقل و ارزش شناختهاى عقلانى است پس بايد علم ديگرى نيز باشد که به بررسى انواع شناخت و ارزيابى آنها بپردازد تا معلوم شود که ادراکات عقلى چيست و چه ارزشى را مى‏تواند داشته باشد و چه مسائلى را مى‏تواند حل کند و آن نيز يکى ديگر از علوم فلسفى است که شناخت‏شناسى ناميده مى‏شود .


در زمينه علوم عملى مانند اخلاق و سياست هم مسائل اساسى و مهمى وجود دارد که حل آنها از عهده علوم تجربى برنمى‏آيد و از جمله آنها شناختن حقيقت‏خير و شر و خوب و بد اخلاقى و ملاک تعيين و تمييز افعال شايسته و ناشايسته است بررسى اينگونه مسائل هم نيازمند به علم يا علوم فلسفى خاصى است که آنها هم به نوبه خود نيازمند به شناخت‏شناسى خواهند بود .


با دقت بيشتر معلوم مى‏شود که اين مسائل با يکديگر ارتباط دارند و مجموعا با مسائل خدا شناسى بستگى پيدا مى‏کنند خدايى که روح و بدن انسان و همه موجودات جهان را آفريده است‏خدايى که جهان را با نظم خاصى اداره مى‏کند خدايى که انسان را مى‏مى‏راند و بار ديگر براى پاداش و کيفر زنده مى‏سازد پاداش و کيفرى که به کارهاى خوب و بد تعلق مى‏گيرد کارهاى خوب و بدى که با اراده و اختيار انجام گرفته باشد و ... .


شناخت‏خداى متعال و صفات و افعال او سلسله مسائلى را تشکيل مى‏دهد که در علم خدا شناسى الهيات بالمعنى الاخص مورد بررسى قرار مى‏گيرد .


اما همه اين مسائل مبتنى بر يک سلسله مسائل کلى‏تر و عمومى‏ترى است که قلمرو آنها امور حسى و مادى را نيز در برمى‏گيرد از اين قبيل: موجودات در پيدايش و بقاء خودشان نيازمند به يکديگرند و ميان آنها رابطه فعل و انفعال تاثير و تاثر و عليت و معلوليت برقرار است همه موجوداتى که در تيررس حس و تجربه انسان قرار دارند زوال پذيرند ولى بايد موجود ديگرى باشد که امکان زوال نداشته باشد و بلکه به هيچ وجه عدم و نقص راهى به سوى او نيابد دايره هستى منحصر به موجودات مادى و محسوس و همچنين منحصر به موجودات متغير و متحول و متحرک نيست بلکه انواع ديگرى از موجودات هستند که اين ويژگيها را ندارند و نيازى به زمان و مکان هم نخواهند داشت .


بحث درباره اينکه آيا لازمه هستى تغير و تحول و زوال‏پذيرى و وابستگى است ‏يا نه و به ديگر سخن آيا موجود ثابت و زوال ناپذير و مستقل و ناوابسته هم داريم يا نه بحثى است که پاسخ مثبت آن به تقسيم موجود به مادى و مجرد ثابت و متغير واجب الوجود و ممکن الوجود و ... مى‏انجامد و تا اينگونه مسائل حل نشود و مثلا وجود واجب و مجردات ثابت نشود علوم خدا شناسى و روانشناسى فلسفى و مانند آنها پايه و اساسى نخواهند داشت و نه تنها اثبات اين مسائل محتاج به استدلالات عقلى است بلکه اگر کسى بخواهد آنها را ابطال کند نيز ناگزير است که روش تعقلى را به کار گيرد زيرا همانگونه که حس و تجربه به خودى خود توان اثبات اين امور را ندارد توان نفى و ابطال آنها را هم نخواهد داشت .


بدين ترتيب روشن شد که براى انسان يک سلسله مسائل مهم و اصولى مطرح است که هيچيک از علوم خاص حتى علوم خاص فلسفى پاسخگوى آنها نيستند و بايد علم ديگرى براى بررسى آنها وجود داشته باشد و آن همان متافيزيک يا علم کلى يا فلسفه نخستين است که موضوع آن اختصاصى به هيچيک از انواع موجودات و ماهيات متعين و مشخص ندارد و ناچار بايد موضوع آن را کلى‏ترين مفاهيمى قرار داد که قابل صدق بر همه امور حقيقى و عينى باشد و آن عنوان موجود است البته نه موجود از آن جهت که مثلا مادى است و نه از آن جهت که مجرد است بلکه از آن جهت که موجود است‏يعنى موجود مطلق يا موجود بما هو موجود و چنين علمى جا دارد که مادر علوم ناميده شود .


پيش از پرداختن به حل مسائل هر علمى بايد مبادى آن علم مورد شناسايى قرار گيرند اينک سؤالى مطرح مى‏شود که مبادى فلسفه چيست و در چه علمى بايد تبيين شود .


پاسخ اين است که شناخت مبادى تصورى علوم يعنى شناخت مفهوم و ماهيت موضوع علم و مفاهيم موضوعات مسائل آن معمولا در خود علم حاصل مى‏شود به اين صورت که تعريف موضوع را در مقدمه کتاب و تعريف موضوعات جزئى مسائل را در مقدمه هر مبحثى بيان مى‏کنند اما موضوع فلسفه موجود و مفهوم آن بديهى و بى نياز از تعريف است و از اين روى فلسفه نيازى به اين مبدا تصورى ندارد و اما موضوعات مسائل آن مانند ساير علوم در صدر هر مبحثى تعريف مى‏شود .


و اما مبادى تصديقى علوم بر دو قسم است‏يکى تصديق به وجود موضوع و ديگرى اصولى که براى اثبات و تبيين مسائل علم از آنها استفاده مى‏شود اما وجود موضوع فلسفه احتياج به اثبات ندارد زيرا اصل هستى بديهى است و براى هيچ عاقلى قابل انکار نيست دست کم هر کسى به وجود خودش آگاه است و همين قدر کافى است که بداند مفهوم موجود مصداقى دارد آنگاه درباره ساير مصاديق به بحث و تحقيق بپردازد و بدين ترتيب مسئله‏اى براى فلسفه پديد مى‏آيد که سوفيستها و شکاکان و ايدآليستها از يک سو و ديگر فلاسفه از سوى ديگر در آن اختلاف دارند .


و اما قسم دوم از مبادى تصديقى يعنى اصولى که مبناى اثبات مسائل قرار مى‏گيرند نيز به دو دسته تقسيم مى‏شوند يکى اصول نظرى غير بديهى که بايد در علوم ديگرى اثبات گردد و به نام اصول موضوعه ناميده مى‏شود و چنانکه قبلا اشاره شد کلى‏ترين اصول موضوعه در فلسفه اولى اثبات مى‏گردد يعنى پاره‏اى از مسائل فلسفه اصول موضوعه ساير علوم را اثبات مى‏کنند و خود فلسفه اولى اساسا نيازى به چنين اصول موضوعه‏اى ندارد هر چند ممکن است در ديگر علوم فلسفى مانند خدا شناسى و روانشناسى فلسفى و فلسفه اخلاق از اصولى استفاده شود که در فلسفه نخستين يا ديگر علوم فلسفى و يا حتى در علوم تجربى ثابت‏شده باشد .


دسته دوم از اصول قضاياى بديهى و بى نياز از اثبات و تبيين است مانند قضيه محال بودن تناقض و مسائل فلسفه اولى فقط نياز به چنين اصولى دارند ولى اين اصول احتياجى به اثبات ندارند تا در علم ديگرى اثبات شوند بنابر اين فلسفه نخستين احتياجى به هيچ علمى ندارد خواه علم تعقلى باشد يا تجربى يا نقلى و اين يکى از ويژگيهاى مهم اين علم مى‏باشد البته بايد علم منطق و همچنين شناخت‏شناسى را استثناء کرد نظر به اينکه استدلال براى اثبات مسائل فلسفى بر اساس اصول منطقى انجام مى‏گيرد و نيز مبتنى بر اين اصل است که حقايق فلسفى قابل شناخت عقلانى مى‏باشد يعنى وجود عقل و توان آن بر حل مسائل فلسفى مفروغ عنه است ولى مى‏توان گفت آنچه مورد نياز اساسى فلسفه است همان اصول بديهى منطق و شناخت‏شناسى است که در واقع نمى‏توان آنها را مسائل و محتاج به اثبات بشمار آورد و بياناتى که درباره آنها مى‏شود در حقيقت بيانات تنبيهى است توضيح بيشتر اين مطلب در پرسش هاي ديگر خواهد آمد .


هدف نزديک و غايت قريب و بى واسطه هر علمى آگاهى انسان از مسائلى است که در آن علم مطرح مى‏شود و سيراب کردن عطشى است که بشر بالفطره نسبت به فهميدن و دانستن حقايق دارد زيرا يکى از غرايز اصيل انسان غريزه حقيقت جويى يا حس کنجکاوى سيرى ناپذير و مرز ناشناس است و ارضاء اين غريزه يکى از نيازهاى روانى وى را بر طرف مى‏کند هر چند اين غريزه در همه افراد بطور يکسان بيدار و فعال نيست ولى در هيچ فردى هم کاملا خفته و بى اثر نمى‏باشد .


محمد رضا بهروز :: 13/10/1384:: 10:50 صبح

مسائل فلسفى را بايد با روش تعقلى مورد بررسى قرار داد و روش تجربى در اين زمينه کارآيى ندارد ولى کسانى که کمابيش تحت تاثير انديشه‏هاى پوزيتويستى واقع شده‏اند چنين مى‏پندارند که اين ويژگى مايه نقص و کم بهايى انديشه‏هاى فلسفى مى‏شود به گمان اينکه روش تجربى تنها روش علمى و يقين آور است و با روش تعقلى به هيچ نتيجه قطعى نمى‏توان رسيد


بر اين اساس بعضى فلسفه را دوران کودکى علوم پنداشته‏اند و وظيفه آن را ارائه فرضيه‏هايى براى حل مشکلات علمى قلمداد کرده‏اند ([1]) و حتى کارل ياسپرس فيلسوف اگزيستانسياليست آلمانى مى‏نويسد فلسفه دانش قطعى به دست نمى‏دهد و به محض اينکه شناختى با دلايل قطعى نزد همه مسلم گشت و مقبول افتاد ديگر آن شناخت معرفتى فلسفى محسوب نمى‏گردد بلکه فى الحال به معرفت علمى تبديل مى‏يابد. ([2])


بعضى ديگر از افرادى که مرعوب پيشرفتهاى علمى و صنعتى غرب شده‏اند چنين استدلال مى‏کنند که دانشمندان مغرب زمين هنگامى به پيشرفتهاى علمى چشمگير و روز افزون نائل شدند که روش قياسى و تعقلى را رها کردند و روش استقرائى و تجربى را به کار گرفتند و مخصوصا از زمانى که فرانسيس بيکن بر روش تجربى تاکيد کرد اين سير تکاملى شتاب گرفت و اين بهترين دليل بر برترى روش تجربى بر روش تعقلى است .


متاسفانه بعضى از نوانديشان و تقليدپيشگان مسلمان هم که اين استدلال را باور کرده‏اند در صدد برآمده‏اند که مدال افتخار آنرا به سينه دانشمندان اسلامى نصب کنند که گويا با الهام گرفتن از قرآن کريم به مقابله و معارضه با فرهنگ يونانى پرداختند و روش استقرائى و تجربى را جايگزين روش قياسى و تعقلى نمودند و بعدها نفوذ فرهنگ اسلامى در اروپا موجب بيدارى دانشمندان غربى و آگاهى از اين روش پيروزى‏آفرين گرديد .


اين توهمات کار را به آنجا کشانيده که بعضى از ناآگاهان چنين پنداشته‏اند که روش تحقيقى که قرآن کريم براى حل همه مسائل ارائه مى‏دهد همان روش تجربى و تحققى پوزيتويستى است و حتى مسائل خدا شناسى و فقه و اخلاق را هم بايد با همين روش بررسى کرد .


البته از کسانى که چشم خود را فقط به داده‏هاى حسى دوخته و از ماوراى ادراکات حسى بسته‏اند و در واقع منکر نيروى تعقل و ادراکات عقلى شده‏اند و مفاهيم عقلى و متافيزيکى را پوچ و بى‏معنى مى‏شمرند جاى تعجبى نيست که جايگاهى براى فلسفه در ميان علوم انسانى قائل نباشند و تنها نقش آن را توضيح پاره‏اى از اصطلاحات رايج در زبانها بدانند و منزلت آن را تا حد زبانشناسى تنزل دهند و يا وظيفه آنرا ارائه فرضيه‏هايى براى حل مسائل علوم معرفى کنند ولى بسيار جاى تاسف است که کسانى بنام مسلمان و آشنا با قرآن چنين انحرافات و انحطاطهاى فکرى را به قرآن کريم نسبت دهند و آنرا مايه افتخار اسلام و دانشمندان مسلمان قلمداد کنند .


ما در اينجا قصد نقادى انديشه‏هاى پوزيتويستى که اساس اين پندارها را تشکيل مى‏دهند نداريم و در بحثهاى تطبيقى کمابيش به آن پرداخته‏ايم ([3]) ولى لازم مى‏دانيم توضيحى پيرامون روش تعقلى و روش تجربى بدهيم تا بى‏مايگى سخنانى که در اين زمينه گفته شده آشکار شود


تمثيل و استقراء و قياس


تلاش براى کشف مجهولى با استفاده از معلوم ديگر به سه صورت انجام مى‏گيرد .


1 سير از جزئى به جزئى ديگر يعنى دو موضوعى که مشابه يکديگرند و حکم يکى از آنها معلوم است همان حکم را براى ديگرى اثبات کنيم به استناد شباهتى که ميان دو موضوع وجود دارد چنانکه اگر دو نفر شبيه هم باشند و يکى از ايشان باهوش باشد بگوييم آن ديگرى هم باهوش است اين کار را به اصطلاح منطقى تمثيل و به اصطلاح فقهى قياس مى‏گويند بديهى است که صرف مشابهت دو موضوع موجب يقين به اشتراک حکم آنها نمى‏شود و از اين روى تمثيل مفيد يقين نيست و ارزش علمى ندارد .


2 سير از جزئى به کلى يعنى با بررسى افراد يک ماهيت و يافتن خاصيت مشترکى بين آنها حکم کنيم که خاصيت مزبور براى آن ماهيت ثابت و در همه افراد آن تحقق دارد اين کار را در اصطلاح منطق استقراء مى‏نامند و آن را بر دو قسم تقسيم مى‏کنند استقراء تام و استقراء ناقص .


فرض استقراء تام در جايى است که همه افراد موضوع بررسى و خاصيت مشترک در همه آنها ديده شده باشد و روشن است که چنين کارى عملا ميسر نيست زيرا اگر همه افراد همزمان يک ماهيت هم قابل بررسى باشند هيچگاه نمى‏توان افراد گذشته و آينده آنرا مورد تحقيق قرار داد و دست کم چنين احتمالى باقى خواهد ماند که در گذشته يا آينده نيز افرادى براى اين ماهيت بوجود آمده باشد يا بوجود بيايد .


استقراء ناقص اين است که افراد بسيارى از يک ماهيت مورد مشاهده قرار گيرد و خاصيت مشترک بين آنها به همه افراد ماهيت نسبت داده شود ولى چنين سير فکرى موجب يقين نخواهد شد زيرا همواره چنين احتمالى هر قدر هم ضعيف باشد وجود دارد که بعضى از افرادى که مورد بررسى قرار نگرفته‏اند داراى اين خاصيت نباشند .


بنابر اين از استقراء هم نمى‏شود عملا نتيجه يقينى و غير قابل ترديد گرفت .


3 سير از کلى به جزئى يعنى نخست محمولى براى یک موضوع کلى ثابت‏شود و بر اساس آن حکم جزئیات موضوع معلوم گردد چنین سیر فکرى که در منطق قیاس نامیده مى‏شود با شرایطى مفید یقین مى‏باشد یعنى در صورتى که مقدمات آن یقینى باشند و قیاس هم به شکل صحیحى تنظیم شده باشد منطقیین بخش مهمى از منطق کلاسیک را به بیان شرایط ماده و صورت قیاس یقینى برهان اختصاص داده‏اند .


در باره قیاس اشکال معروفى هست که اگر حکم بطور کلى معلوم باشد ثبوت آن براى همه افراد موضوع هم معلوم خواهد بود و دیگر نیازى به تشکیل قیاس نیست و علماء منطق پاسخ داده‏اند که حکم در کبرى بطور اجمال معلوم است و در نتیجه بطور تفصیل معلوم مى‏شود ([4]) و تامل در مسائل ریاضى و راه حلهاى آنها نشان مى‏دهد که قیاس تا چه اندازه کارآیى دارد زیرا روش ریاضیات روش قیاسى است و اگر این روش کارآیى نداشت هیچ مسئله ریاضى بر اساس قواعد ریاضیات قابل حل نبود .


نکته‏اى که لازم است در اینجا خاطرنشان کنیم این است که در تمثیل و استقراء هم یک قیاس ضمنى وجود دارد نهایت این است که این قیاس در تمثیل و استقراء ناقص برهانى نیست و از این جهت آنها مفید یقین نیستند و اگر چنین قیاس ضمنى نبود هیچ استنتاجى هر چند بطور ظنى صورت نمى‏گرفت قیاس ضمنى تمثیل این است این حکم براى احد المتشابهین ثابت است و هر حکمى که براى احد المتشابهین ثابت باشد براى دیگرى هم ثابت‏خواهد بود و چنانکه ملاحظه مى‏شود کبراى این قیاس یقینى نیست نظیر این قیاس ظنى در استقراء ناقص هم وجود دارد یعنى چنین کبرایى در آن نهفته است که هر حکمى براى افراد بسیار از ماهیتى ثابت باشد براى همه افراد آن ثابت‏خواهد بود حتى اگر استقراء را از راه حساب احتمالات هم معتبر بدانیم باز هم نیازمند به قیاسى خواهد بود همچنین قضایاى تجربى براى اینکه به صورت قضایاى کلى درآیند نیازمند به قیاسى هستند که در کتب منطق توضیح داده شده است .


حاصل آنکه استدلال براى یک مسئله همیشه به صورت سیر از کلى به جزئى است نهایت این است که این سیر فکرى گاهى با صراحت و روشنى انجام مى‏گیرد مانند قیاس منطقى و گاهى بطور ضمنى مانند تمثیل و استقراء و گاهى مفید یقین است مانند قیاس برهانى و استقراء تام و گاهى یقین‏آور نیست مانند قیاسات جدلى و خطابى و تمثیل و استقراء ناقص


روش تعقلى و روش تجربى


چنانکه اشاره شد قیاس هنگامى یقین‏آور است که علاوه بر داشتن شکل صحیح و واجد شرایط منطقى هر یک از مقدمات آن هم یقینى باشد و قضایاى یقینى اگر خودشان بدیهى نباشند ناگزیر باید منتهى به بدیهیات شوند یعنى از قضایایى استنتاج شده باشند که نیازى به استدلال ندارند .


منطقیین بدیهیات را به دو دسته کلى تقسیم کرده‏اند بدیهیات اولیه و بدیهیات ثانویه و یکى از اقسام بدیهیات ثانویه را مجربات مى‏دانند یعنى قضایایى که از راه تجربه به دست آمده است طبق نظر ایشان تجربه روشى در مقابل روش قیاسى نیست و علاوه بر اینکه خودش مشتمل بر قیاسى است مى‏تواند یکى از مقدمات قیاس دیگر را تشکیل دهد بنابر این نه مرادف قرار دادن استقراء و تجربه صحیح است و نه مقابل قرار دادن تجربه با قیاس .


البته تجربه اصطلاحات متعدد دیگرى دارد که در اینجا مجال توضیح آنها نیست و اما مقابل قرار دادن روش تجربى با روش تعقلى مبنى بر این است که روش تعقلى را مخصوص قیاسى بدانیم که از مقدمات عقلى محض تشکیل مى‏یابد مقدماتى که یا از بدیهیات اولیه است‏یا منتهى به آنها مى‏شود نه به تجربیات مانند همه قیاسهاى برهانى که در فلسفه اولى و ریاضیات و بسیارى از مسائل علوم فلسفى بکار گرفته مى‏شود و فرق آن با روش تجربى به این نیست که در یکى از قیاس استفاده مى‏شود و در دیگرى از استقراء بلکه فرق آنها به این است که تکیه‏گاه روش تعقلى فقط بدیهیات اولیه است ولى تکیه‏گاه روش تجربى مقدمات تجربى است که از بدیهیات ثانویه شمرده مى‏شود و این نه تنها موجب نقصى براى روش تعقلى نیست بلکه بزرگترین امتیاز آن بشمار مى‏رود.


پا.رقی:


[1] . ر. ک: فلسفه چیست ترجمه منوچهر بزرگمهر ص 21.


[2] . ر. ک: درآمدی بر فلسفه ترجمه دکتر اسد الله مبشری ص 18.


[3] . ر. ک: ایدئولوژی تطبیقی، درس نهم و شانزدهم.


[4] . برای توضیح بیشتر به کتب مفصل منطق و به کتاب آشنائی با علوم اسلامی( منطق و فلسفه) نوشته استاد شهید مطهری مراجعه کنید.


 


   1   2      >

 

 

پاسخگویی زنده

 

 

لوگوی دوستان

 

 

لینک دوستان

 

 

 

 

:: آرشيو ::

:: کل بازديد ها ::

6899

 

::بازديد امروز ::

6

دی 1384 [6]
اسفند1384
تير 1385 [8]
مرداد 1385

::جستجوي وبلاگ::

 

:جستجو

با سرعتي بي‏نظير و باورنکردني
متن يادداشت‏ها و پيام‏ها را بکاويد!

 

::اشتراک::

نام:

ايميل:

 

 

::وضعيت من در ياهو::