تاکنون سه مکتب فلسفي رشد و نمو کرده است که عبارتند از:
1 ـ مکتب فلسفي مشاء: شيوه بحث در اين مکتب فلسفي، تفکر برهاني و استدلال عقلي است، بدين جهت از آن به «حکمت بحثي» نيز تعبير مي کنند، چنان که «شيخ اشراق» در مقدمه حکمة الاشراق که طبقات فلاسفه را يادآور شده از اين گروه به «حکيم بحّاث عديم التألّه» ياد کرده است؛ يعني حکيماني که در شناخت جهان تنها از متد بحث عقلي بهره ميگيرند و از روش «تألّه» (ذوق و شهود عرفاني) استفاده نميکنند. چهره شاخص اين مکتب فلسفي شيخ الرئيس ابن سينا است که او را رئيس فلاسفه مشاء لقب دادهاند.
2 ـ مکتب فلسفي اشراق: در اين مکتب فلسفي تنها به براهين عقلي استناد نميشود، بلکه بهرهگيري از شيوه ذوق وعرفان را، اهرمي لازم براي نيل به معرفت حقيقي و کامل ميشناسد، سهروردي از آنان به «حکيم الهي متوغل في التألّه و البحث» ياد کرده است. يعني حکيماني که از هر دو روش: تألّه و بهره گيري از شهود عرفاني، و بحث و تفکر برهاني بهره مي گيرند. حکيم سبزواري نيز پس از اشاره به دو گروه مشائيّان و عرفا دربارة طريقه اشراقيها ميگويد: آنان ميان دو طريقه پيشين جمع کرده اند و بدين جهت به اشراقيون معروف مي باشند که از عالم غرور، دل برکنده و از گفتار ناصواب اجتناب نموده اند و در نتيجه «مستشرق» به عالم نور گرديده، و عنايات الهي شامل حال آنان شده و از اشراق قلب و شرح صدر برخوردار مي باشند.
بنابراين، امتياز طريقه اشراقي بر طريقه مشائي اين است که در طريقه اشراقي علاوه بر بهره گيري از برهان عقل، از روش عرفان و راه دل و شهود باطني نيز استفاده ميشود و در نتيجه فيلسوف به حقايقي عاليتر از آنچه تفکر منطقي بدان مي رسد نايل مي گردد. در اين جا مناسب است کلام شيخ اشراق را (که مبتکر اين طريقه در جهان اسلام است) در آغاز حکمة الاشراق، يادآور شويم. او مي گويد:
«من قبل از نگارش اين کتاب، کتابهايي را بر اساس طريقه مشائيان تأليف نموده، و قواعد فلسفي آنان را بيان نمودم که از آن جمله کتاب «تلويحات» مي باشد، ولي اين کتاب (حکمة الاشراق) سبک و سياق ديگري دارد. و بر طريقهاي نزديکتر از طريقه مشائي استوار شده است، در اين روش مطالب در آغاز از طريق فکر به دست نميآيد، بلکه از طريق رياضتها و مجاهدات باطني حاصل ميشود، آنگاه به آن اقامه برهان ميگردد» (علم حضوري به علم حصولي تبديل شده و قابل انتقال به ديگران ميگردد).
ابتکار ديگري که شيخ اشراق در بحثهاي فلسفي به کار گرفته است بهره گيري از مفاهيم ديني و معارف قرآني در تبيين معرفتهاي عقلي و فلسفي ميباشد، چنان که در کتاب «الألواح العمادية» ميگويد: در اين کتاب بخشهايي از لطايف و غرايب معرفت را آورده ام و بر پايه مباني عقلي، بر آنها اقامة برهان نموده، و سپس از آيات قرآن بر آنها استشهاد کردهام. و در مباحث مربوط به نفس و مبدأ و معاد در کتاب ياد شده به آيات بسياري از قرآن استشهاد شده است.
بنابراين، طريقه بحث در فلسفه اشراقي مبني بر سه پايه است:
1)تزکيه نفس و تصفيه باطني و تحصيل معرفت شهودي.
2) تفکر و استدلال عقلاني و تحصيل معرفت برهاني.
3)استشهاد به آيات و روايا ت و تحکيم معرفت ايماني.
و به عبارت ديگر: در اين مکتب فلسفي، برهان و عرفان و قرآن (وحي) به ياري يکديگر آمده و در طريق معرفت هماهنگ ميباشند.
3. حکمت متعاليه: منهج بحث در حکمت متعاليه صدرايي با شيوه بحث در فلسفه اشراقي تفاوت جوهري ندارد؛ زيرا صدر المتألهين نيز ـ که مبتکر روش حکمت متعاليه است ـ نيز روش برهان وعرفان را با هم به کار گرفته و در موارد مختلف به آيات و روايات نيز استشهاد نموده است. به عبارت ديگر: هماهنگي برهان و عرفان و قرآن با حکمت برهاني و عرفاني و قرآني را اثبات نموده است. آري حکمت متعاليه از دو نظر بر طريقه اشراقي برتري دارد:
يکي اين که صدر المتألهين راهي را که شيخ اشراق آغاز نمود تکميل کرد، و در اثبات هماهنگي و تطابق عقل و شرع در معارف الهي سعي بيشتري نمود و توفيق بيشتري به دست آورد، چنان که از مراجعه به کتب فلسفي، و تفسيري او به دست مي آيد.
نکته ديگر اين که: وي اصولي را در فلسفه تأسيس کرد، که در فلسفه شيخ اشراق وجود نداشت و از اين طريق فلسفه او امتياز بيشتري يافت مانند «اصالت وجود»، «تشکيک در حقيقت وجود»، «حرکت جوهري»، «اتحاد عاقل و معقول» و بحثهاي مهم ديگر؛ و چنان که مي دانيم اصول مزبور در تبيين و تحکيم معارف الهي نقش مؤثر دارد و بر پايه آنها بسياري از معضلات فلسفي حل ميگردد.