</

 

اين وبلاگ آماده پاسخ گويي به تمام سئوالات و شبهات اعتقادي ، قرآني ، فقهي ، فلسفي و حديثي مي باشد
 

 

اشتراک لفظي و معنوي وجود - پاسخ به پرسش ها و شبهات فلسفي

 

تماس سايت هاي مشابه قرآني فلسفي فقهي زنان حديثي تربیتی اعتقادي

محمد رضا بهروز :: 3/7/1385:: 12:38 صبح

آيا وجود به معناى واحدى بر همه موجودات حمل مى‏شود و به اصطلاح مشترک معنوى است‏يا اينکه داراى معانى متعددى مى‏باشد و از قبيل مشترکات لفظى است؟
منشا اين بحث از آن جا است که گروهى از متکلمين پنداشته‏اند که وجود را به معنايى که به مخلوقات نسبت داده مى‏شود نمى‏توان به خداى متعال نسبت داد از اين روى بعضى گفته‏اند که وجود به هر چيزى نسبت داده شود معناى همان چيز را خواهد داشت مثلا در مورد انسان معناى انسان را دارد و در مورد درخت معناى درخت را و بعضى ديگر براى آن دو معنى قائل شده‏اند يکى مخصوص خداى متعال و ديگرى مشترک بين همه مخلوقات .
خاستگاه اين شبهه خلط بين ويژگيهاى مفهوم و مصداق است‏يعنى آنچه در مورد خداى متعال قابل مقايسه با مخلوقات نيست مصداق وجود است نه مفهوم آن و اختلاف در مصاديق موجب اختلاف در مفهوم نمى‏شود .
و مى‏توان خاستگاه آنرا خلط بين مفاهيم ماهوى و فلسفى دانست به اين تقرير هنگامى وحدت مفهوم نشانه ماهيت مشترک بين مصاديق است که از قبيل مفاهيم ماهوى باشد ولى مفهوم وجود از قبيل مفاهيم فلسفى است و وحدت آن فقط نشانه وحدت حيثيتى است که عقل براى انتزاع آن در نظر مى‏گيرد و آن عبارت است از حيثيت طرد عدم .
فلاسفه اسلامى در مقام رد قول اول بياناتى ايراد کرده‏اند از جمله آنکه اگر وجود بر هر چيزى که حمل مى‏شد معناى همان موضوع را مى‏داشت لازمه‏اش اين بود که حمل در هليات بسيطه که از قبيل حمل شايع است به حمل اولى و بديهى برگردد و نيز شناخت موضوع و محمول آنها يکسان باشد به طورى که اگر کسى معناى موضوع را ندانست معناى محمول را هم نفهمد .
و براى رد قول دوم بيانى دارند که حاصلش اين است اگر معناى وجود در مورد خداى متعال غير از معناى آن در مورد ممکنات مى‏بود لازمه‏اش اين بود که نقيض معناى هر يک بر ديگرى منطبق گردد زيرا هيچ چيزى نيست که يکى از نقيضين بر آن صدق نکند مثلا هر چيزى يا انسان است و يا لا انسان و نقيض معناى وجود در ممکنات عدم است‏حال اگر وجود به همين معناى مقابل عدم به خدا نسبت داده نشود بايد نقيض آن عدم به آفريدگار نسبت داده شود و وجودى که به او نسبت داده مى‏شود در واقع از مصاديق عدم باشد .
به هر حال کسى که ذهنش با چنان شبهه‏اى مشوب نشده باشد ترديدى نخواهد داشت که واژه وجود و هستى در همه موارد به يک معنى به کار مى‏رود و لازمه وحدت مفهوم وجود اين نيست که همه موجودات داراى ماهيت مشترکى باشند
مفهوم اسمى و مفهوم حرفى وجود
سومين بحثى که پيرامون مفهوم وجود مطرح شده درباره اشتراک واژه وجود بين معناى اسمى و مستقل و معناى حرفى و ربطى است .
توضيح آنکه در قضيه منطقى علاوه بر دو مفهوم اسمى و مستقل موضوع و محمول مفهوم ديگرى لحاظ مى‏شود که رابط بين آنها است و در زبان فارسى با لفظ است به آن اشاره مى‏شود ولى در زبان عربى معادلى ندارد و هيئت ترکيبى جمله را مى‏توان حاکى از آن به شمار آورد اين مفهوم از قبيل معانى حرفى است و مانند معانى حروف اضافه استقلالا قابل تصور نيست بلکه بايد آن را در ضمن جمله درک کرد منطقيين اين معناى حرفى را وجود ربطى يا وجود رابط مى‏نامند در برابر معناى اسمى آن که مى‏تواند محمول واقع شود و از اين روى آن را وجود محمولى مى‏خوانند .
صدرالمتالهين در اسفار تصريح کرده است که استعمال واژه وجود در چنين معناى حرفى به اصطلاح خاصى غير از معناى معروف و مصطلح آن است که معنايى اسمى و مستقل مى‏باشد و بنابراين بايد کاربرد کلمه وجود را در اين دو معنى به صورت مشترک لفظى دانست .
ولى بعضى ديگر به اين نکته توجه نکرده‏اند و مفهوم وجود را مطلقا مشترک معنوى دانسته‏اند بلکه پا را فراتر نهاده خواسته‏اند از راه چنين مفهومى وجود عينى رابط را نيز اثبات کنند به اين بيان که وقتى مثلا مى‏گوييم على دانشمند است واژه على حکايت از شخص خاصى مى‏کند و در ازاء واژه دانشمند هم دانش وى وجود دارد که آن هم در خارج موجود است پس مفهوم رابط قضيه هم که با لفظ است نشان داده مى‏شود حکايت از نسبت‏خارجى بين دانش و على مى‏نمايد بنا بر اين در متن خارج هم نوعى وجود ربطى اثبات مى‏شود .
ولى در اينجا هم بين مفاهيم و احکام منطقى با مفاهيم و احکام فلسفى خلطى صورت گرفته و احکام قضيه را که مربوط به مفاهيم ذهنى است به مصاديق خارجى سرايت داده‏اند و بر اين اساس وجود نسبت در هليات بسيطه را انکار کرده‏اند به اين جهت که نمى‏توان بين خود شى‏ء و وجود آن نسبتى تصور کرد در صورتى که وجود نسبت در قضيه‏اى که حاکى از يک امر بسيط است مستلزم وجود خارجى نسبت در مصداق آن نيست بلکه اساسا هيچگاه نمى‏توان نسبت را از امور عينى و خارجى به حساب آورد و نهايت چيزى که مى‏توان گفت اين است که نسبت در هليات بسيطه نشانه وحدت مصداق موضوع و محمول و در هليات مرکبه نشانه اتحاد عينى آنها است عجيب اين است که بعضى از فلاسفه مغرب زمين اصلا معناى اسمى وجود وجود محمولى را انکار کرده‏اند و مفهوم وجود را منحصر در معناى حرفى و رابط بين موضوع و محمول پنداشته‏اند و بدين ترتيب هليات بسيطه را شبه قضيه شمرده‏اند نه قضيه حقيقى زيرا اينگونه قضايا به گمان ايشان در واقع محمولى ندارند .
حقيقت اين است که اينگونه سخنان از ضعف قدرت ذهن بر تحليلات فلسفى نشات مى‏گيرد و گرنه مفهوم اسمى و استقلالى وجود چيزى نيست که قابل انکار باشد بلکه معناى حرفى آن است که بايد با زحمت اثبات شود مخصوصا براى کسانى که در زبان ايشان معادل خاصى براى آن يافت نمى‏شود .
و شايد منشا انکار معناى اسمى وجود اين باشد که در زبان انکار کنندگان معادل معناى اسمى و حرفى وجود يکى است بر خلاف زبان فارسى که در ازاء معناى اسمى آن واژه هستى به کار مى‏رود و در ازاء معناى حرفى آن واژه است و از اينجا چنين توهمى براى ايشان پيش آمده که معناى وجود مطلقا از قبيل معانى حرفى است .
بارى مجددا تاکيد مى‏کنيم که در مباحث فلسفى نبايد روى بحثهاى لفظى تکيه شود و احکام دستورى و زبان شناختى نبايد مبناى حل مشکلات فلسفى قرار گيرد و همواره بايد مواظب باشيم که ويژگيهاى الفاظ ما را در راه شناخت دقيق مفاهيم گمراه نسازد و نيز ويژگيهاى مفاهيم ما را در شناختن احکام موجودات عينى به اشتباه نيندازد
وجود و موجود
نکته ديگرى که درباره واژه وجود و مفهوم آن قابل تذکر است اين است که لفظ وجود از آن جهت که مبدا اشتقاق موجود به حساب مى‏آيد مصدر و متضمن معناى حدث و نسبت آن به فاعل يا مفعول است و معادل آن در فارسى واژه بودن مى‏باشد چنانکه واژه موجود از نظر ادبى اسم مفعول و متضمن معناى وقوع فعل بر ذات است و گاهى از کلمه موجود مصدر جعلى به صورت موجوديت گرفته مى‏شود و مساوى با وجود به کار مى‏رود .
الفاظى که در زبان عربى به صورت مصدر استعمال مى‏شوند گاهى از معناى نسبت به فاعل يا مفعول تجريد شده به صورت اسم مصدر به کار مى‏روند که دلالت بر اصل حدث دارد بنابراين براى وجود هم مى‏توان چنين معناى اسم مصدرى را در نظر گرفت
از سوى ديگر معانى حدثى که دلالت بر حرکت و دست کم دلالت بر حالت و کيفيتى دارند مستقيما قابل حمل بر ذوات نيستند مثلا نمى‏توان رفتن را که مصدر است‏يا رفتار را که اسم مصدر است بر شى‏ء يا شخصى حمل کرد بلکه يا بايد مشتقى از آن گرفت و مثلا کلمه رونده را محمول قرار داد و يا کلمه ديگرى را که متضمن معناى مشتق باشد به آن اضافه کرد و مثلا گفت صاحب رفتار قسم اول را اصطلاحا حمل هو هو و قسم دوم را حمل ذو هو مى‏نامند از باب نمونه حمل حيوان را بر انسان حمل هو هو و حمل حيات را بر او حمل ذو هو مى‏خوانند .
اين مباحث چنانکه ملاحظه مى‏شود در اصل مربوط به دستور زبان است که قواعد آن قراردادى است و در زبانهاى مختلف تفاوت مى‏کند و بعضى از زبانها از نظر وسعت لغات و قواعد دستورى غنى‏تر و بعضى ديگر محدودتر هستند ولى از آنجا که ممکن است رابطه لفظ و معنى موجب اشتباهاتى در بحثهاى فلسفى گردد لازم است تذکر دهيم که در کاربرد واژه‏هاى وجود و موجود در مباحث فلسفى نه تنها اين ويژگيهاى زبان شناختى مورد توجه قرار نمى‏گيرد بلکه اساسا توجه به آنها ذهن را از دريافتن معانى منظور منحرف مى‏سازد .
فلاسفه نه هنگامى که واژه وجود را به کار مى‏برند معناى مصدرى و حدثى را در نظر مى‏گيرند و نه هنگامى که واژه موجود را به کار مى‏گيرند معناى مشتق و اسم مفعولى را مثلا هنگامى که درباره خداى متعال مى‏گويند وجود محض است آيا در اين تعبير جايى براى معناى حدث و نسبت به فاعل و مفعول يا معنايى کيفيت و حالت و نسبت آن به ذات مى‏توان يافت و آيا مى‏توان بر ايشان خرده گرفت که چگونه لفظ وجود را بر خداى متعال اطلاق مى‏کنيد در حالى که حمل مصدر بر ذات صحيح نيست و يا هنگامى که تعبير موجود را درباره همه واقعيات به کار مى‏برند و آنها را شامل واجب الوجود و ممکن الوجود مى‏دانند آيا مى‏توان معناى اسم مفعولى را از آن فهميد و آيا مى‏توان بر اين اساس استدلال کرد که اقتضاى اسم مفعول آن است که فاعلى داشته باشد پس خدا هم فاعلى لازم دارد و يا بر عکس چون کلمه موجود چنين دلالتى دارد استعمال آن در مورد واجب الوجود صحيح نيست و نمى‏توان گفت‏خدا موجود است .


 بديهى است که اينگونه بحثهاى زبان شناسانه جايى در فلسفه نخواهد داشت و پرداختن به آنها نه تنها مشکلى از مشکلات فلسفه را حل نمى‏کند بلکه بر مشکلات آن مى‏افزايد و نتيجه‏اى جز کژ انديشى و انحراف فکرى به بار نخواهد آورد و براى احتراز از سوء فهم و مغالطه بايد به معانى اصطلاحى واژه‏ها دقيقا توجه کرد و در مواردى که با معانى لغوى و عرفى يا اصطلاحات ساير علوم وفق نمى‏دهد تفاوت آنها را کاملا در نظر گرفت تا خلط و اشتباهى رخ ندهد .
حاصل آنکه: مفهوم فلسفى وجود مساوى است با مطلق واقعيت و در نقطه مقابل عدم قرار دارد و باصطلاح نقيض آن است و از ذات مقدس الهى گرفته تا واقعيتهاى مجرد و مادى و همچنين از جواهر تا اعراض و از ذوات تا حالات هم را در بر مى‏گيرد و همين واقعيتهاى عينى هنگامى که در ذهن به صورت قضيه منعکس مى‏گردند دست کم دو مفهوم اسمى از آنها گرفته مى‏شود که يکى در طرف موضوع قرار مى‏گيرد و معمولا از مفاهيم ماهوى است و ديگرى که مفهوم موجود باشد در طرف محمول قرار مى‏گيرد که از مفاهيم فلسفى است و مشتق بودن آن مقتضاى محمول بودن آن است.



 

 

پاسخگویی زنده

 

 

لوگوی دوستان

 

 

لینک دوستان

 

 

 

 

:: آرشيو ::

:: کل بازديد ها ::

6899

 

::بازديد امروز ::

6

دی 1384 [6]
اسفند1384
تير 1385 [8]
مرداد 1385

::جستجوي وبلاگ::

 

:جستجو

با سرعتي بي‏نظير و باورنکردني
متن يادداشت‏ها و پيام‏ها را بکاويد!

 

::اشتراک::

نام:

ايميل:

 

 

::وضعيت من در ياهو::